محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

772

تاريخ الطبرى ( فارسي )

برگرفت و به آستين خويش پاك كرد كه پيش خسرو نهد و او اشاره كرد كه گلابى را دور كند و گفت : « به يكسو بنه » و اسفاذجشنس آن را به كنار فرش بر زمين نهاد و به جاى خويش رفت و دست بر سينه بايستاد . خسرو لختى بينديشيد و آنگاه به تمثيل كار سخن آورد كه وقتى رو به ادبار دارد به تدبير ، مقبل نشود و چون رو به اقبال دارد به تدبير ، مدبر نشود و اين به روزگار روان باشد و چنين گفت : « كشتن و افتادن و خاك آلود شدن اين گلابى كه به نزد ما بود از پيام تو و آنچه مىكنيد و سرانجام كار خبر مىدهد . گلابى كه نشان خير است از بالا به زير افتاد و بر فرش ما نماند و به زمين افتاد و دور شد و به خاك بيالود و اين از روى فال دليل است كه شوكت شاهان به دست عوام افتاد و پادشاهى از ما برفت و به دست اخلاف ما نيز نماند و به كسى رسد كه از مردم مملكت نباشد ، اينك از پيامى كه دارى سخن آر . » اسفاذجشنس پيام شيرويه را بگفت و كلمه اى وانگذاشت و نسق آن را ديگر نكرد . خسرو گفت به پاسخ اين پيام به شيرويه كوتاه زندگانى بگوى كه هيچ خردمند نبايد گناه كوچك ديگرى را پيش از تحقيق و يقين بگويد و بپراكند ، چه رسد به - اين گناهان بزرگ كه گفته اى و پراكنده اى و به ما منسوب داشته اى ، و آن كه گنهكارى را توبيخ كند و ملامت گويد بايد خويشتن را از گناه و بدى بر كنار داشته باشد ، اى كوتاه زندگانى برى از دانش ! اگر ما چنان بوديم كه گفته اى روا نبود كه تو بگويى و ملامت كنى ، اگر عيوب خويش ندانى و از گناهان ما سخن مىكنيم به عيوب خويش پرداز و عيبگويى ما كوتاه كن كه گفتار ناروا ترا به نادانى و سستى راى شهره كند . اگر اين كوشش كه مىكنى تا گناهانى به ما بار كنى كه موجب كشتن شود به حق است و ترا بر اين كار حجتى هست ، بدان كه همه داوران همكيش تو خلف مرد كشتنى